محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

آقا محمدرضا و فاطمه خانم نفس مامان و بابا

دو کلمه حرف حساب

قند عسلم ،گل پسرم اونقدر بزرگ شدی که دیگه گولت نزنم با قصه حرفت نزنم رک و راست ، مرد و مردونه ، دو کلمه حرف حساب ، بهت بگم " شب زود بخواب " دیشب نمی خواستی بخوابی  برات قصه می گفتم یه روزی خرگوش کوچولو ..... مامانش بهش گفت باید شب به موقع بخوابی لامپ اتاقتو خاموش بکنی ... یه دفعه برگشتی گفتی چرا به من می گی من که خرگوش کوچولو نیستم ، گفتم مامانی مثلا مامان خرگوش کوچولو به بچه اش می گه ..... بعد در ادامه قصه لاک پشت پیر به خرگوش کوچولو می گه خرگوشک برای اینکه سر کلاس خواب آلود نباشی باید شب ....(دوباره من خرگوش کوچولو نیستم) خلاصه تا اینجا یادمه چون وقتی بیدار شدم دیدم لامپ اتاقت خاموشه خودتم مثل خرگوش کوچولوها دست و پاهاتو جمع ک...
30 آبان 1390

حرفای تازه می زنی

به بابایی بگو برام یه کشتی بخره من بعدا خوب با کشتی می رم سفر دریایی گریه نکن دختلم تورو هم می برم اما خطرناکه ها اونجا کوسه بزرگ هست، اژدها هست اژدها آتیش داره ها نترس نترس من مراقبتم                                       ...
30 آبان 1390

می گن تو روز بارونی دعاها مستجاب می شه

آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد شاید دعای مادرت زهرا بگیرد آقا بیا تا با ظهور چشمهایت این چشمهای ما کمی تقوا بگیرد پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت تا قبل از آنکه کار ما بالا بگیرد آقا خلاصه یک نفر باید بیاید تا انتقام دست زهرا را بگیرد آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد شاید دعای مادرت زهرا بگیرد من گریه میریزم به پای جاده ات تا آیینه کاری کرده باشم مقدمت را اول ضمیر غائب مفرد کجایی ای پاسخ آدینه های پر معما حتمی بی چون و چرا برگرد شاید راحت شویم از دست اما و اگر ها آقا نماز جمعه این هفته با تو پای برهنه آمدن تا کوفه با ما آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد شاید دعای مادرت زهرا بگیرد پایان شبهای بلند انتظاری آیا برای آمدن میلی نداری ؟ من نذر کردم خاک پا...
29 آبان 1390

فقط دلم تنگ شده

قشنگ ترین لطف خدا، مهربون،شیرینی زندگی ، نفس، محمدرضا مامان و بابا خیلی دوستت دارن امروز وقت ندارم برات پست بذارم فقط اومدم یه کمی قربونت برم تا شاید یه کمی از دل تنگیم کاسته شه. بعد از ظهر با هم می ریم خونه عزیز اینا حورا قشنگ رو بگو راستی چرا دوباره سرفه می کنی....  
25 آبان 1390

عید غدیر

  عیدت مبارک پسر قندعسلم   قربون دست زدن و علی علی مولا گفتنت امروز دوشنبه بود ولی چون فردا عیده زیارت عاشورا صبح برگزار شد و من قند عسلمم رفتیم . تو مهد کلی تولد بازیه انشاءالله خوش بگذره . دوستت دارم عیدی من. منو ببخش به خاطر بعضی وقتا که دلم از بعضی چیزا می گیره یا فکرم مشغوله... تو با من باش بخند که وجودم شاد شه نگام کن که غصه هام دور شه دعام کن که آرزوهام برآورده شه.   ...
23 آبان 1390

یه روز خیلی خیلی برفی

امروز سه شنبه بود یه روز خیلی خیلی برفی به خاطر برف نتونستیم بریم زیارت عاشورا از همینجا سلام می دیم. تو راه مهد همش می ترسیم سر بخوری برای همین بغلت کردم ولی تو گفتی می خوام راه برم می خوام راه برم بعدشم میخوام برف بازی کنم . برف بازی کردی، سر خوردی، خیس شدیم . اولش همش می گفتم نکن، سرده ، بدو ، ولی بعد احساس کردم چرا مثل تو از این صبح برفی لذت نبرم پس با تو شعر خوندم سر خوردم برف بازی کردم و ترسمو از زمین خوردن فقط به خاطر مادر بودن فراموش کردم ازت ممنونم به قول خودت ملونم عزیزم, جای بابایی خالی. چقدر بامزه منو سرحال می یاری تو شگفت انگیزترین موجود دنیای منی، تو لبخند روی لبهامی، عاشقتم بی منت.خدایا شکرت ولی چرا جوجو تو...
21 آبان 1390

محمدرضا و پارسا در شهربازی

به پیشنهاد خاله رزی بعد از اداره رفتیم شهربازی ، با پارسا و خاله رزی به من و محمدرضا خیلی خوش گذشت تازه من کلی خریدم کردم. یه برادر یا یه خواهر برای محمدرضا فکرمو مشغول کرده آخه شور و هیجان محمدرضا با همراهی پارسا دیدنی بود اونقدر دوتاشون با هم قشنگ بازی می کردن و هوای همدیگه رو داشتن که نگو ولی خوب اینم یه فکری بود که اومد و رفت به بابایی نمی گم چون اون وقت اون می گه حالا به حرف من رسیدی ، محمدرضا خواهر و برادر می خوادا ....   ...
17 آبان 1390